قصه کودکانه مسواک بی دندون

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

    قصه کودکانه مسواک بی دندون

    مسواک بی دندون

    هر دندونی که می آمد، پیش مسواک خودش می رفت.

    یک روز مسواک بی دندون از آن همه نشستن خسته شد. گفت: « من دیگر از اینجا ماندن خسته شدم. هیچ دندونی من را دوست ندارد، من از اینجا می روم!»

      تا خواست برود، حوله گفت: « نه! نرو، اگر بری کثیف می شوی، دیگر هیچ دندونی تو را دوست ندارد.»

    مسواک بی دندون گفت: « اشکالی ندارد، من که دندون ندارم! چقدر اینجا بیکار بمانم؟ خسته شده ام »

    حوله گفت: « مگر نمی دانی؟ تو مسواک نی نی هستی.

    نی نی الان کوچولو است، دندون ندارد اما چند وقت دیگر چند تا دندون در می آورد. اگر تو نباشی، چه کسی دندون های نی نی را مسواک کند؟» 

    مسواک بی دندون خوشحال شد،گفت:

    من مسواک نی نی هستم؟چرا زودتر بهم نگفتید!  باشد، صبر می کنم تا نی نی دندون در بیاورد، آن وقت می شوم مسواک با دندون!

    تبیان

    تاریخ ارسال: دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 09:36 ب.ظ | نویسنده: حسام | چاپ مطلب
    نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:02